تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام
باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام
یه شوخی بود و یه قصه ی تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام
خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم
چشای گریون، دستای خسته دوری چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات، چشای سیات زنجیر دلت ، دستامو بسته
شاید یه حسود چشممون زده بگو کی ما رو تنهایی دیده
ولی می دونم تو آسمونا قصه ی ما رو یکی شنیده
تو باور نکن هر کی بهت گفت پیشت می مونم، پشت می مونم
باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو می خونم
چشای گریون، دستای خسته دوری چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات، چشای سیات زنجیر دلت ، دستامو بسته

نوشته شده توسط ... در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 22:56 موضوع | لینک ثابت
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...
به جز مداد سفيد...
هيچ کسي به او کار نمي داد...
همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...
يک شب که مداد رنگي ها...
توي سياهي کاغذ گم شده بودند...
مداد سفيد تا صبح کار کرد...
ماه کشيد...
مهتاب کشيد...
و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي...
جاي خالي او...
با هيچ رنگي پر نشد

نوشته شده توسط ... در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 22:31 موضوع | لینک ثابت
این آخرین تلاشمه واسه بدست آوردنت باور کن این قلب رو نرو این التماس آخره چقدر می خوای تو بشکنی غرور این شکسته رو هرچی می خوای بگی بگو اما نگو بهم برو این دل رو عاشقش نکن اگه منو دوست نداری راحت بگو اگه می خوای قلب من رو جا بذاری دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد می ترسم از دستم بری اما صدام در نمیاد نرو نذار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه هرکی دلش جای دیگست عشق رو بخواد ترک بکنه نفس زدم از ته دل معصوم این قلب به خدا نزار بشه محال واسش باورِ عشق آدما مرگ دلم پای توِ اگه ازش گذر کنی لب تر کنی رفیقتم کافیه با ما سر کنی
نوشته شده توسط ... در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 20:32 موضوع | لینک ثابت
دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايي در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراي تاليفات زيادي است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:
البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانوني هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم مي كوشيدم اشتباهات بيشتري مرتكب شوم. همه چيز را آسان مي گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مي شدم. فقط شماري اندك از رويدادهاي جهان را جدي مي گرفتم. اهميت كمتري به بهداشت مي دادم. به مسافرت بيشتر مي رفتم. از كوههاي بيشتري بالا مي رفتم و در رودخانه هاي بيشتري شنا مي كردم. بستني بيشتر مي خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعي بيشتري مي داشتم و مشكلات واهي كمتري. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايي بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلي عاقلانه زندگي كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشي داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشي بيشتر مي داشتم. من هرگز جايي بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروي قرقره، يك پالتوي باراني و يك چتر نجات نمي روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مي كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مي رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مي دادم. از مدرسه بيشتر جيم مي شدم. گلوله هاي كاغذي بيشتري به معلم هايم پرتاب مي كردم. سگ هاي بيشتري به خانه مي آوردم. ديرتر به رختخواب مي رفتم و مي خوابيدم. بيشتر عاشق مي شدم. به ماهيگيري بيشتر مي رفتم. پايكوبي و دست افشاني بيشتر مي كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مي شدم. به سيرك بيشتر مي رفتم.
در روزگاري كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسي وخامت اوضاع مي كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مي پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مي گويد: شادي از خرد عاقل تر است.
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مي چيدم.
نوشته شده توسط ... در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 19:51 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستای گلم نماز روزهاتون قبول یه مطلب نوشتم باور کنید قصد توهین به کسی رو ندارم فقط مسئولیت دونستم راجع بهش بنویسم ممنون میشم اگه مطلبم ایراد داشت بگید.( هرچند مطلبی که سریع و تند تو ۱۵ دقیقه وقت استراحتت بنویسی و آپ کنی بهتر از این نمیشه به بزرگیتون ببخشید )
روز هاست می گذرد ، ماه هاست می گذرد ، من در این گردش هستی چه خواب آلودم !
گنه ام چیست ؟ من در این بیراهه راه به کجا پا می نهم ؟
توشه ام چیست ؟ کوله ای سنگین و بزرگ از گناه و خفت .
امسال هم گذشت و همچنان سال پیش غفلتی بیش نکردم .
پاییز زیبا است و درختان همگی عریانند و به امید تولدی دوباره همه ی برگ ها می ریزند .
من و تو بس بی خبرانیم ندانیم همه تدریس خداست .
که یکی می میرد و باز هنگام بهار می روید .
منم آن گل که به هنگام خزان عمر می میرم و آن دنیا به هنگام بهار تولدی دیگر کنم .
پس چه کردم با بهارم که در آن دنیا خزانی بیش نیست .
وای خداوند حکیم من چه کردم ، من که حقیر و ناتوانم و اما تو به فرشته ات که سال ها عبادتت کرد سجده بر من را واجب کردی ؟
به راستی کجای کاریم ، تا به کی تن به نادانی دهیم ، همه بیداریم و می بینیم از کنارمان آدمان می گذرند و افسوس که هیچ یک حتی کوچکترین توشه ای همراه نداریم .
تا به کی می خواهی لحظه ها را ساده بسوزانی ؟
ارزشت چیست ؟ لذت شهوت و هر ثانیه آزردن جسم زیبایت ؟
نه این گونه نیست زیبای من ، آرامش معبوت را لمس کن که گرمایش وجودت را حلقه می زند .
یکبار کافیست نازنینم ، او را محرم دلت بدان .
تو را به آغوش خواهد کشید ، حرفهایت را تنها در دل بزرگش جای می دهد و تا ابد معصیتت را پنهان می دارد .
چرا جسم هرز افراد بی خبر از خدا را محرم اسرار می دانی و اما آرامش ابدی مهربان ترین مهربانان را غریبه ؟
تو خود از آنی و به آن باز می گردی . غریبه اش مدان که تو با آن آشنا تر از هر آشنایی .
تا دیر نشده به حقیقت وجودت بنگر . تو می توانی زیرا که از پروردگاری .
نوشته شده توسط ... در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستای گلم خیلی وقته که دستم به قلم نمیره راستش یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم.اما فک می کنم واسه خودم و خوشحال کردن عشقم تنها درسم مهم باشه پس ازتون چند وقتی فرصت می خوام تا بحران درس هام رو پشت سر بذارم
ازتون می خوام دعام کنید خیلی فکرم مشغوله خیلی.
شاید وبلاگم رو بسپرم دست کسی تا بعد از تموم شدن کارهام از خجالتتون در بیام.
در هر صورت بی خبرتون نمی ذارم
فقط ازتون می خوام دعام کنید یا علی بای.
نوشته شده توسط ... در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 23:17 موضوع | لینک ثابت
• دلت رو به کسی بسپار که لیاقت داشته باشه.
• نگاهت رو به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپه.
• چشمات رو با نگاه کسی آشنا کن که زندگی رو درک کنه.
• سرت رو رو شونه های کسی بگذار که از صدای تپشای قلبت تو رو بشناسه.
• ارامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه.
• لبخندت رو نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه.
• رویاهات رو با چهره کسی تصویر کن که زیبایی رو احساس کنه.
• چشم به راه کسی باش که تو رو انتظار کشیده باشه.
عاشق باش! اما عاشق کسی که تک تک سلول هاش تقدس عشق رو درک کنند
نوشته شده توسط ... در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 15:18 موضوع | لینک ثابت
صدایت می کنم عشقم صدایی همچو نیلوفر
نگاهت می کنم عمرم نگاهی همچو بی یاور
ندایت می دهم بازا ندایی بی تو ،بی همسر
برایت می نویسم من نوشتن بر در قلبت
به کویت تشنه ام من به سویت گشته ام من
روی زیبایت همچو ماه در پس داشتنت گفتن آه
لبانت می درخشد چون ستاره وای که چه کردی با این دل پاره پاره
چشمانت برایم روشنایی دم به دم به پایت می گریم و می کشم آهی
نوشته شده توسط ... در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت
قاعده دل به دل راه دارد یک فریب کلامی است . گول نخوریم ، وقتی تو بدون اجازه ، و تنها متکی به ذهنیت خود کسی را دوست داری و عاشقی ، او نیز این اجازه را دارد که تو را دوست نداشته باشد و یا داشته باشد اما هرگز عاشقت نشود . حتی زمانی که با اقبال بلند دو نفر ، آنان عاشق یکدیگر هستند ، تنها امکان بروز احساسات عاشقانه را سهل کرده اند ، و اگرنه که هر دو همچنان در عشقشان تنها و منفرد هستند ، عاشقی بنیان خود را بر شخصی ترین رفتارهای شخصیتی بنا کرده ، روانشناسی هم ثابت نموده که در تمام ادوار تاریخ هیچ دو انسانی به مشابه یکدیگر خلق نشده اند و نخواهند هم شد ، لذا هر کس به نوع خود و با روش خاص و منحصر به فردش عاشقی را تجربه میکند ، پس رابطه دو طرفه عاشقانه محال است . محال . محال . محال ...
این جاده یک طرفه را باور کنیم و به راه افتیم و هرگز منتظر عبور کسی از مقابلمان و یا کنارمان نباشیم .
حرف آخر :
آدمی تنها به دنیا می آید و تنها عاشق میشود و تنها هم می میرد ...و این بزرگیترین رنج بشر است ، و شاید هم بزرگترین فضلیت آدمی ...مهم این است که ما در تنهائی و سکوت فطری مان ، چگونه به این واقعیت نگاه کنیم
آدم دلش می گیرد از آن هايي که مي گویند دوستت دارم اما معني اش را نمي دانند از آدم هايي که مي خواهند متعلق به آنها باشي اما خودشان به هیچ کس تعلق ندارند آنهایی که زير باران برایت مي ميرند و وقتي آسمان آفتابی مي شود همه چيز را فراموش می کنند.
آدم خسته می شود از آن هایی که هر روز عاشق میشوند. آدمهایی که خود را نمی شناسند. میدانند که نمی فهمند اما خویش را عاقلترین افراد میپندارند. چقدر خسته کننده اند آدمهایی که سرانجام خودشان را کشف می کنند اما تلاشی برای تغییر صورت نمی دهند، که نگاهشان دیگران و خودشان را فریب میدهد.قلب سنگیشان پشت چهره ساختگی و لباسشان مخفیست آدمهایی که تفاوت عشق و هوس را نمی دانند خسته ام از خودم که آدمم.
نوشته شده توسط ... در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 10:40 موضوع | لینک ثابت
من تنهای تنها من بی عشق و همراه
من بی تو اسیرم من برات می میرم
من واست هلاکم دنبال یه عشق پاکم
من نیاز دستات من خراب چشمات
من در به در تو تو دنبال آتو
من برات می خونم عاشقونه تو داف می گیری دونه دونه
من دوست دارم همیشه اما تو باورت نمی شه
من برات دل نگرونم تو می گی عاشق لبای اونم
من واست دریای غصه تو می گی کارت درسته
من ساکت و سردم تو وجودم پر ز دردم
من برات می میرم آخرش دستاتو می گیرم
نوشته شده توسط ... در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 11:40 موضوع | لینک ثابت